Adbrite

Your Ad Here
Your Ad Here
Your Ad Here
Your Ad Here
Showing posts with label تهران. Show all posts
Showing posts with label تهران. Show all posts

Friday, September 3, 2010

ایران: کندلوس

نام کندلوس سر زبان ها افتاده. شاید پس از کلاردشت این بار نوبت کندلوس است که آماج ساخت و سازهای بی رویه قرار گیرد و زیبایی های طبیعی اش را از دست بدهد.

در جاده چالوس، پس از سه راهی مرزن آباد، در سمت راست جاده ای فرعی ساخته شده که تا کندلوس پیش می رود. البته راه رسیدن به این شهر چندان ساده نیست، شیب های نسبتاً تند و در برخی قسمت ها هم خاکی است.

پس از حدود یک ساعت و نیم پیش رفتن در جاده ای کوهستانی که از میان مزارع، جنگل ها و کوه های سنگی می گذرد به ده کندلوس می رسیم؛ ده کوچکی که آثار شروع ساخت و ساز از همان ابتدا به چشم می خورد. خانه های روستایی و ویلایی در کنار یکدیگر ساخته شده اند و تا حد زیادی از زیبایی های طبیعی این ده کاسته اند.

کندلوس از مناظری با کلاردشت متفاوت است. آن دید وسیعی که از اغلب نقاط کلاردشت به کوه های سرسبز اطراف وجود دارد، اینجا کمتر است. راه باریکی از میان ده می گذرد که هنوز آسفالت نشده. مطمئناً به یمن حضور مسافران و تسریع در ساخت و ساز خانه های ویلایی، تغییرات زیادی در ساختار شهر بوجود خواهد آمد که چهره آنرا عوض می کند.

چند مسجد قدیمی زیبا در این ده وجود دارند که در نوع خود دیدنی هستند. اما مهمترین جاذبه گردشگری این شهر، مجموعۀ رستوران، فروشگاه و موزۀ کندلوس است. پیدا کردن و رسیدن به این مجموعه کاری است بسیار دشوار! به دلیل عدم وجود هیچگونه تابلوی راهنمایی کننده و جادۀ خاکی بسیار نامناسب، تنها کسانی به آن می رسند که از پشتکار کافی برخوردار باشند! خاک جاده به شدت لغزنده است و جاده آنقدر باریک که مدام به این فکر می کنی اگر ماشینی از روبرو بیاید چکار می توان کرد!



پس از عبور از این راه و در زمانی که کاملاً از پیدا کردن این مجموعه ناامید شده بودیم، ناگهان آنرا یافتیم! محوطه بسیار کوچکی برای توقف ماشین ها در نظر گرفته اند و در کمال تعجب با مسافران بسیاری روبرو شدیم که نمی دانم از کی آمده بودند آنجا!

Saturday, August 28, 2010

بحرین: منامه


بحرین از کشورهایی است که مطمئناً ظرف چند سال آینده به یکی از مهمترین مراکز تجاری منطقه تبدیل خواهد شد. این کشور کوچک که زمانی متعلق به ایران بود، حدود پنجاه سال پیش طی یک نظرسنجی تشریفاتی به عنوان کشوری مستقل اعلام وجود کرد.

منامه (پایتخت بحرین) از جهات بسیاری شبیه دبی است؛ خیابان ها، هتل ها، مراکز خرید و ساختمان های اداری شهر به سبک معماری مدرن غربی ساخته شده و در برخی موارد از ساختمان های دبی هم زیباتر هستند.

رودخانه ای از میان شهر عبور می کند و به دریا می ریزد که سازندگان شهر از این رودخانه نهایت استفاده را برده اند و پل های بسیار زیبایی روی آن ساخته اند.

فرودگاه بحرین هم یکی از مدرن ترین و زیباترین فرودگاه هایی است که تا بحال دیده ام. در این فرودگاه بود که نیم ساعت قبل از پرواز کیف دستی ام را (حاوی پاسپورت، مقداری پول و بلیت) گم کردم. پس از آنکه همه جا را گشتم و کیف را پیدا نکردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالاً کیف را داخل هواپیمای قبلی جا گذاشته ام. موضوع را به مامورین فرودگاه اطلاع دادم، آنها هم به مامورین حفاظت پرواز داخل هواپیما بی سیم زدند اما آنجا هم نبود... بدون مدارک نمی توانستم از فرودگاه خارج شوم.

ناگهان یادم آمدم که کیف را در یکی از گیت های بازرسی (که باید همه چیز را داخل یک سبد قرار دهیم) گذاشته و دیگر برنداشته ام. دلیلش هم این بود که وسایل من (ساعت، سکه ها، عینک،...) را در یک سبد ریختند و کیف دستی ام را به همراه وسایل یک مسافر دیگر در سبد دیگری گذاشتند. دقایقی بعد آنسوی گیت سبد اول را به من دادند و من هم حواسم به سبد دوم نبود. به سرعت سراغ آن گیت رفتم و خوشبختانه کیف را آنجا یافتم...

پنج دقیقه قبل از پرواز سوار هواپیما شدم و به تهران برگشتم.

Thursday, August 19, 2010

امارات: شما ایرانی هستین؟

همیشه اولین بارها خاطره انگیز هستند و با همین اولین بارهاست که با بسیاری از مسائل آشنا می شویم.

اولین باری که به تنهایی به مسافرت رفتم، امارات بود که برای جشنوارۀ فیلم دبی بعنوان فیلمساز دعوت شده بودم. من هر روز با تاکسی به محل جشنواره می رفتم و برمی گشتم.

اولین بار که سوار تاکسی شدم، به محض نشستن راننده – که عرب هم بود – از من پرسید "شما ایرانی هستید؟". من با تعجب نگاهش کردم و گفتم "بله"! تعجب کرده بودم که چطور به این سرعت فهمید که من ایرانی هستم. چون هنوز کلمه ای حرف نزده بودم که بگویم از لهجه متوجه شده و چهرۀ ظاهری من هم خیلی به ایرانی ها شباهت ندارد!

دفعۀ بعد باز همین اتفاق افتاد! به محض سوار شدن راننده پرسید "شما ایرانی هستید؟!".

هر بار این اتفاق تکرار می شد و من هم متوجه نمی شدم چطور به این سرعت موضوع را تشخیص می دهند!

نهایتا روز آخر از یکی از راننده تاکسی ها موضوع را سوال کردم. جواب داد: "فقط ایرانی ها وقتی سوار تاکسی می شوند روی صندلی جلو – کنار راننده – می نشینند!".

تازه متوجه شدم که هر بار وقتی تاکسی ایستاده، جلو نشسته ام، در حالیکه بقیه مسافران همه عقب می نشینند!

البته این موضوع در کشورهای مختلف متفاوت است. مثلا در اردن قانون به این شکل است که حتما یکی از مسافران باید کنار راننده بنشیند. در تایلند هم اگر کنار راننده بنشینید به معنی احترام گذاشتن به راننده است.

اگر گذرتان به دبی افتاد و نمی خواهید به ایرانی بودنتان پی ببرند، روی صندلی عقب بنشینید!

Wednesday, August 11, 2010

اردیبهشت تایلند: کشور هزار معبد

نیت کرده بودم بعد از اتمام پروژه ای که با صدا و سیما گرفته بودم، بخشی از مبلغ دریافتی را خرج مسافرت کنم. دلم می خواست یکی از کشورهای آسیای شرقی را ببینم. فرصت زیادی داشتم که تحقیق کنم و کشوری را انتخاب کنم که بتواند نماینده آن منطقه از آسیا باشد. نهایتاً به تایلند رسیدم، کشور هزار معبد.

برای رفتن به تایلند فقط بلیت و ویزا تهیه کردم و بدون هماهنگی قبلی با تور یا هتل، ساعت 9 صبح سوار هواپیما شدم. وقتی هواپیما بلند شد تازه وحشت کردم! اگر اطلاعاتم کافی نباشد؟ اگر قیمت ها آنطور که روی اینترنت نوشته نبود؟ اگر به آن راحتی که فکر می کنم هتل پیدا نکردم؟...

از تهران تا بانکوک هفت ساعت پرواز است و سه ساعت و نیم هم اختلاف ساعت داریم. بنابراین حدود ساعت هفت و نیم شب هواپیما در فرودگاه بانکوک به زمین نشست. ساعت هشت شب از در فرودگاه بیرون آمدم و هوای شرجی و بسیار مرطوب تایلند را بر صورتم حس کردم.

طبق نقشه هایی که روی اینترنت دیده بودم باید ایستگاه اتوبوسی در پنجاه قدمی سمت چپ من قرار داشته باشد که با یک بلیت 100 باتی (2000 تومان) مرا به بانکوک و خیابان Kao San ببرد. حس غریبی بود. با گام هایی آهسته به آن سمت رفتم و ایستگاه اتوبوس را دیدم... و باجه بلیت فروشی را... قیمت 100 بات. خیالم راحت شد. پس اطلاعات روی اینترنت درست و به روز بوده اند. بلیت خریدم و سوار شدم.

فرودگاه خارج شهر است و حدود یک ساعت با شهر فاصله دارد. از طریق اتوبان بزرگ و بسیار منظمی به بانکوک رسیدیم و بعد از نیم ساعت به خیابان مورد نظر، که قاعدتاً باید پر از هتل باشد.

پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم. دو طرف خیابان پر بود از هتل های کوچک و بزرگی که تابلوهای بزرگ رنگی داشتند. خیابان Kao San مملو از توریست غربی بود و دو طرف خیابان بساط دست فروش ها به پا بود. انقدر هتل زیاد بود که تنها باید یکی را انتخاب می کردم. بالاخره وارد اولین هتل شدم و درخواست یک اتاق یک تخته کردم برای هشت شب، موجود بود. فرم مخصوص را پر کردم و کلید را تحویل گرفتم. جالب اینکه در برخی هتل های بانکوک باید کرایه هر شب را صبح همان روز پرداخت کرد.

ساعت 11 شب، دیگر خیالم حسابی راحت شده بود و تنها کاری که باید می کردم این بود که از طریق یک کافی نت به تهران زنگ بزنم و خبر بدهم که همه چیز مرتب است. به سرعت کافی نت را پیدا کردم و زنگ زدم. چقدر همه چیز راحت است!